نیک فایل

مرجع دانلود فایل ,تحقیق , پروژه , پایان نامه , فایل فلش گوشی

نیک فایل

مرجع دانلود فایل ,تحقیق , پروژه , پایان نامه , فایل فلش گوشی

دانلود تحقیق درمورد رئالیسم

اختصاصی از نیک فایل دانلود تحقیق درمورد رئالیسم دانلود با لینک مستقیم و پر سرعت .

دانلود تحقیق درمورد رئالیسم


دانلود تحقیق درمورد رئالیسم

لینک پرداخت و دانلود *پایین مطلب*
فرمت فایل:Word (قابل ویرایش و آماده پرینت)
تعداد صفحه: 24

 

رئالیسم

اگر چنان که هنری جیمزادعا می کند، «رمان واقع در مسیر صواب هنوز هم مستقلترین و انعطاف پذیرترین و غول آسا ترین نوع ادبی است» (AN 362) واژه رئالیسم هم – که دربحث رمان از آن فراوان سخن می رود- بی گمان با ید مستقلترین و انعطاف پذیرترین و غول آساترین اصطلاح در نقد ادبی باشد. ولی در حالی که این صفات مورد تمجید جمیز باعث گسترش امکانات آن نوع ادبی می شوند ، بعید نیست که از امکانات این واژه انتقادی بکاهند . وبه راستی هم واژه رئالیسم با استقلال ظاهریش از هر توصیف صوری  و محتوایی وکیفی وبا انعطاف پذیری مهارناپذیرش اعجوبه ای است که اغلب اشخاص احساس می کنند بدون آن هم می توانند راحت سر کنند.

نکته ای که دقیقاً نشان دهنده بی ثباتی مزمن این واژه است ، تمایل شدید آن به جذب این یا آن کلمه یا کلمات توصیفی است که حکم تکیه گاه معنایی آن را پیدا کند. خواننده کنجکاو لازم نیست وقت زیادی را صرف تورق تألیفات انتقادی کند تا به کلماتی توصیفی از نوعی برسد که نگارنده درزیر به ترتیب الفبایی آورده است . زیرا به هیچ ترتیب دیگری تن در نمی دهند: رئالیسم آرمانی، رئالیسم استمراری، رئالیسم انتقادی، رئالیسم بدبین ، رئالیسم پویا، رئالیسم تجسمی، رئالیسم خارجی، رئالیسم خام، رئالیسم خوش بین، رئالیسم ذهنی ، رئالیسم رمانتیک، رئالیسم روانشناختی، رئالیسم روزمره، رئالیسم سوسیالیستی، رئالیسم شاعرانه ، رئالیسم شهودی ، رئالیسم صوری، رئالیسم طنزآلود، رئالیسم عینی، رئالیسم فانتزی، رئالیسم فوق ذهنی ، رئالیسم مادون، رئالیسم مبارز، رئالیسم ملی ، رئالیسم ناتورالیستی، رئالیسم هجایی. بسیاری از اینها در کتاب جورج بکر، که مجموعه اسنادی درباره رئالیسم است . پراکنده اند. برخی نیز از زمره اصطلاحات نقد جدیدند. ویمست و بروکس، در کتاب نقد ادبی [1]خود، رئالیسم را در سه رده عالی و دانی و متوسط جای داده اند. والتر لاشی در کتابش رئالیسم در رمان معاصر [2]رئالیسمهای مختلف را دسته بندی کرده است : «رئالیسم چوپانی » ، شاتوبریان، « رئالیسم روحانی» دوآمل، « رئالیسم خودکاوانه» پروست و حتی « رئالیسم کلانشهری» ژول رومن.

پس هم م یتوان این پیشنهاد معقول بکر را جدی گرفت که « برای  تسهیل گفتگو، بهتر است از این به بعد روی هر اتفاقی که افتاد اسم تازه ای بگذاریم و آن را با گونه  یا شکل دیگری از واژه رئالیسم نام گذاری نکنیم» (37  DMLR) ، و هم این سخن آن منتقد حرفه یا را که «رئالیسم مفهوم ریاکاررسوایی است» [3] ، وهم سخن منتقدی را که – شاید با کمی ناشکیبایی- می گوید « من نمی خواهم مثل خر در گل تعریفهای مختلف واژه رئالیسم بمانم»[4] و برای همین به راحتی با آن کنار می آید و می گذارد معنایی متناسب با متن نقد برای خودش پدید آورد ، وهم گفته منتقد دیگری را که – از قول هارولد پینتر- می گوید «کل مسأله واقعگرایی یا خیالپردازی، طبیعت گرایی یا صنع آوری، بی ربط و در واقع کاملا بی معنی می شود» [5] رولند استرامبرگ این شک نظری را تأیید کرده ، می گوید « رئالیسم و ناتورالیسم را باید با محتوای تاریخیشان تعریف کرد. این اصطلاحها نوعی علامت اختصاری برای پدیده های فرهنگی زمانه بودند و تنها با بررسی این پدیده ها قابل درک اند» (RNS,xix).

واژه روالیسم در واقع حکم بزهکاری را دارد که نویسندگان، یا با قرار دادن آن تحت مراقبت کلمات دیگر ( همچون در فهرست پیشگفته) یا با زدن دستبند گیومه بر دستهایش، بی اعتمادی خودرا به رفتار آن نشان داده اند. ارتگا ای گاست می گوید که او علی الاصول راه دوم را برگزیده است : « من اکنون نمی توانم وارد بحث اصطلاح بغرنجی شوم که همیشه برای مظنون نشان دادن آن را داخل گیومه گذاشته ام»[6]

2

اگر بخواهیم بین معانی مهارناپذیر رئالیسم ، همچنان که با یکدیگر رقابت می کنند و وجه های مشترکی می یابند ، فرقی اصولی پیدا کنیم ، باید ضرورت مراجعه به فیلسوفان را بپذیریم، رنه ولک در فصل راجع به رئالیسم در کتابش مفاهیم نقد [7]به عمد از آنجه خودش آن را « کل مساله شناخت شناسانه... نسبت هنر با واقعیت » می نامد پرهیز می کند و به جای آن شرحی تاریخی فراهم می آورد. رولند استرامبرگ نیز همان طور که دیدیم این تلقی را تنها راه ممکن می داند . ولی مشکل اینجاست که به این تربتیب، نه صاحب نظری نقادانه درباره کاربردهای واژه رئالیسم می شویم و نه هیچ یک از معانی این واژه در نظر ما بر بدیگری ارجحیت می یابد( یا حتی به درستی از معانی دیگر متمایز می گردد)، پس قدری سمتگیری اصولی ، ولو ساده ، برای ساماندهی این تلون معنایی لازم است.

رئالیسم اصطلاحی است که از فلسفه به حوزه نقد راه پیدا کرده است، آن هم در وضعیتی که بر اثر  خونریزیهای ناشی از نبرد های پیشین ضعیف شده است. پس ما نخست باید دستکم طرفین جنگ را بشناسیم تا بتوانیم تعیین کنمی که کدام یک مورد تعرض واقع شده و کدام یک پیش تاخته است. و این هم آسان نیست زیرا خدمت به اربابان فلسفی گوناگون باعث انحراف مسیر رئالیسم شده و دیگر وفاداری انحصاری یا بی قید و شرطی به هیچ یک از آنها ندارد. اگرچه جمع همراهانش در نیمه های قرن نوزدهم – موقعی که داشت تداول عام پیدا می کرد- جمع ماتریالیستی پرخاشگری بودند که آثار نازدودنیشان بر منش کنونی آن همچنان برجاست ، با این همه ابتدا در خدمت ایدئالیسم بود و برای توضیح این آموزه مدرسی ( اسکولاستیک) به کار می رفت که کلیات ( عدل و خیر و غیره) از موجودیت حقیقی برخوردارند و از اعیان جزئی که در آنها یافت می شوند استقلال دارند. انی دعوی در مقابل تصور گرایی اقامه می شد(که به وجود کلیات در خارج از ذهن اعتقاد نداشت) و در مقابل نام گرایی ( که یک سره منکر کلیات بود و آنها را جز نام محض نمی دانست). ولی حتی در این مرحله هم قید و شرط وجود داشت و فی المثل «رئالیسم افراطی» یا »رئالیسم معتدل» از درجات مختلف تأکید بر مثال (ایده) حکایت می کرد.

در قرن هجدهم ودر «نحله عقل سلیم » تامس رید بود که رئالیسم فلسفی صاحب معنای کاملا متفاوتی شد که آن جذابیت مهلک – یا دستکم سرگیجه آور- را برای نویسندگان و منتقدان  و نظریه پردازان ادبی پیدا کرد. این باررئالیسم مدعی شد که مدرکات از اعیان  اند و از موجودیت حقیقی در خارج از ذهن مدرک برخوردارند- و این معنا در تقابل با همه انواع ایدئالیسم رشد کرد. در پی سنت اسکاتلندی «رئالیسم طبیعی» ودر مقابل آنچه، به قول جان پسمور، [8] گرایش عمده تفکر قرون نوزدهم «به این نتیجه گیری که هم اشیا و هم حقایق مربوط به اشیا موجودیت خود و ماهیت خودرا مدیون فعل وانفعالات ذهنی اند» بود، رئالیستهای خام و رئالیستهای نو و رئالیستهای انتقادی به اتفاق مدعی شدند که واژه رئالیسم، با ظرافت روزافزونی ، بر مفهوم وجود جسمانی خارجی مستقل از ذهنی دلالت می کند.

شاید به نظر برسد رئالیسمی کمه (ولو نابرابر) دل به دو دلبر ایدئالیسم و ماتریالیسم سپرده است، تعهدش به خود واقعیت را از یاد برده است. و دلیلش این است که خود مفهوم واقعیت نیز در ذهنیت معاصر بی آبرو شده است. و این ما را به سرچشمه مشکلاتمان می رساند. فیلیپ راو می گوید دیگر « بدون مسلم فرض کردن واقعیت» نمی توان از شیوه های واقعگرایانه استفاده کرد – و این دقیقا کاری است که اکنون هنرمندان نیم توانند انجام دهند : « آنها خود واقعیت را مورد سوال قرار می دهند» (DMLR 589) . وردزورث چنان که از نوع معیارهایی که در پیشگفتار چکامه های غنایی [9] خود به کار بسته برمی آید، دستکم نظراً این آمادگی را داشته که واقعیت را مسلم فرض کند، ولی جالب اینکه کلریج، با احتیاطی که مابعد الطبیعه در او پدید آورده بود، واژگان وردزورث را رد کرد و به ویژه اورا متهم به «استفاده مبهم از واژه واقعی» [10] کرد . امروزه به نظر می رسد که مبرا شدن از اتهام استفاده مبهم از اسم «واقعیت» یا صفت «واقعی» اساساً محال است. همان احتیاطی را که ارتگا در مورد « واقعگرایی» به کار می بندد، ولادیمیر نابوکوف در مورد « واقعیت » به خرج می دهد. او در پسگفتار لولیتا می نویسد این « یکی از آن چند لغتی است که بدون گیومه هیچ معنایی نمی دهند» . [11]برنارد برگانزی در سمپوزیومی که اخیراً برگزارشده است می گوید که امروزه ما نمی توانیم مثل تولستوی بنویسیم ، «چون واقعیت برای ما معنی مشترکی ندارد. انواع و اقسام ساختارهای نسبی آگاهی برگرده ماست. ما آنطور که تولستوی معتقد بود اعتقاد نداریم که در دنیای خارج فقط یک واقعیت هست و بس».[12] این موضع خائنانه را فیلسوفان به دیده تحقیر می نگرند. همه می دانیم که امروزه فلسفه هر گونه ادعایی نسبت به آنچه را که زمانی نخستین کار کرد آن تصورمی شد- یعنی فراهم آرودن شناخت از واقعیت – کنار گذاشته و به یک کارکرد جنبی، یعنی بررسی نفس امکان شناخت، بسنده کرده است. پس فلسفه تا حد شناخت شناسی کوچک شده است. ادوین بیسل هولت از رئالیستهای نو می گوید« اینکه واقیعت چیست چندان مورد علاقه من نیست» [13] و بدین سان مفهوم واقعیت خودرا چون دژ بی مصرفی متروک می یابد، دژی که شاعران و رمان نویسان و نویسندگان کم مسئولیت ت اگر مایل باشند می توانند به نگهبانی از آن بپردازند.

که البته می پردازند ، به مراتب قانع کننده تر از آن که فلسفیان ممکن است به اقرار بدان رغبت نشان دهند. چون باز همه می دانند که بیشتر ،نویسندگان خلاق بوده اند تا فیلسوفان حرفه ای ، که عمده تفکر فلسفی را در قرن بیستم انجام داده اند، دستکم آن گونه ای را که « به کار و بار و حال وروز آدمها بر می گردد» . نویسندگان جدید طوری رفتار می کنند که گویی غریزتاً منتقد همیشگی واقعیت اند. « آنها خود واقعیت را مورد سوال قرار می دهند » با واقعیت چییزی تصور می شود که باید بدان دست یافت ، نه چیزی که تنها باید آن را مسلم فرض کرد. و این دستیابی فرآیندی مستمر است که هرگز نمی گذارد مفهوم تثبیت شود یا واژه قالب معنایی سهل الوصولی فراهم آورد.

با این همه می بینیم که برخی نویسندگان همچنان برای پیدا کردن نوعی ثبات در معنی تلاش می کنند، در حالی که دیگران از آن فاصله می گیرند. نمونه های الیوت، جیس و لارنس نشان دهنده اختلاف نیتها در ارائه واقعیت است. الیوت هنگامی که به نوشتن نمایشنامه هایش پرداخت به مذهبی از مذاهب مسیحیت تعهد پیدا کرده بود و بی گمان از همین روست که در واقعیت جویی شخصیتهای او گرایشی به یک مرکز از مشاهده می کنیم . همه تلاش بکت در نمایشنامه قتل در کلیسا در جهت فهم اعمال خویشتن و تلخیص انگیزه ها از طریق خودشناسی بدون خود فریبی است ، ولو این تلاش با بدبینی شیاطین نخواند:

همه چیز از واقعیت دور می شود

و آدمیزاد از ناواقعیت به ناواقعیت سیر می کند.

درسخنی که در نمایشنامه چهار کوارتت نیز تکرار می شود، بکت می گوید «آدمیزاد نمی تواند همه واقعیت را تحمل کند» . او مصمم است که با این حقیقت روبرو شود و دیگران را هم با آن روبرو کند.[14]در آغاز نمایشنامه کوکتل پارتی، ادوارد چمبرلین با یان حقفیقت روبرو می شود که همسرش اورا ترک گفته است. او از «واکنش های منسوخ» خود آگاه می شود و پی می برد که « باید بفهمم او کیست، بفهمم من کیستم» و هنگامی که «ناواقعی بودن نقشی که او همیشه به من تحمیل کرده بود» برایش روشن می شود، عاقبت می تواند دست به کار تطبیق دادن خود شود[15] در همین نمایشنامه ، پیتر کوئیلپی ملاقاتش با سیلیا را « اولین برخورد من با واقعیت » می خواند وسیلیا خود می گوید با اتفاقی که افتاده، سرانجام به وتاقعیت وضع خود پی برده است.[16] در آغاز نمایشنامه جمع خانوادگی می بینیم که هر ی مانچنزی در مقابل رفتار حمایتگرانه خانواده اش از خود واکنش نشان می دهد و با اینکه از واقعیت می ترسد و می گوید« ترس من از نهایت واقعیت است» ، باز اصرار دارد که به دنبال آن تا ورای چشم اندازهای محدودشان برود: « چیزی که تو به آن می گویی عادی ، چیزی جز غیر واقعی و بی اهمیت نیست .» گناه وحشتناک خود او « به قدری واقعی است که حرفهای تو آن را تغییر نمی دهد.»[17]ولی دشواری تثبیت واقعیت از گفته هیا بعدی او به آگاتا پیداست : «اتفاقی که نیفتاد به اندازه اتفاقی که افتاد واقعی است» [18]تلاش هر چه مشترک باشد، هر چقدر در جستجوی مرکز باشدف مالاً فقط مرکز خویشتن است که جسته می شود.

جایگاه قهرا ًذهنی و لذا نامعین واقعیت با قدرت تمام در اثر جویس، چهره هنرمند در جوانی ، به نمایش در می آید. جویس به تعقیب سیر رشد آگاهی استیون ددالوس از سطوح مختلف واقعیت می پردازد و از واقعیت حسی ساده احساسهای کودکانه به واقعیت از بند رسته تخیل بی قید و بند می رسد. رمان از خلال جریانی که طی آن استیون «به سمت رویارویی با واقعیت کشیده » می شودف یک فرایند پیوسته انبساط را توصیف می کند. همیشه دریافت دیگری موجود است سوق می دهد. استیون صریحا ً می گوید به «پرواز از بالای آن تورها» ی شخصی و مذهبی و ملی که واقیعت جوی او را محدود می کنند خواهد پرداخت : « می روم تا با واقیعت تجربه برای میلیونیمین بار روبروشوم و وجدان ناموجود قومم را بر روی سندان آهنگری نفسم بسازم» [19]و نتیجه منطقی این توزیع واقعیت ار در لارنس می یابیم که این واژه ، با استفاده تعیین کننده اما بسیار بلهوسانه او از آن برای محدود کردن حالات متغیر آگاهی شخصیتهایش ، به سیالترین حالت خود می رسد. این به ویژه در نحوه ارائه شخصیت اورسولا برانگون در رنگین کمان (و سپس در زنان عاشق) آشکار است . واقعیت برای اورسولا جز د ر آگاهی برانگیخته او موجود نیست. از این رو هنگامی که او به فکر کار تدریس اش د رآینده فرو می رود ، پدرش که بر سرمیز نشسته است برایس از خیالهایش ناواقعی تر می شود. [20] کلاس درس درایلکستون یک «واقعیت خشن و خام» ، یک «واقعیت محدود» ، از کار درمی‌آید ، اما همین ناخوشایندی آن ، همین «واقعیت خشک » آن ، آنرا واقعیتر می کند، از این جهت که مثلاً بیش از خانه او، که به یک « واقعیت فرعی» تنزل می یابد، باعث واکنش او می شود. [21]تجربه جنسی او با اسکره بنسکی، در صفحت بعدی کتاب، اورا با سطح تازه ای از واقعیت آشنامی کند ، که باز بر سطوح دیگر تقدم می یابد: « آنها خودشان واقعیت بودند و هر چیزی در بیرونشان باجی به آنها بود... آنها تنها ساکنان دنیای واقعیت بودند . دیگران همه در فلک پایینتری زندگی می کردند.» [22]ولی حیت این هم یک واقعیت « تثبیت شده » نیست، چون او هنوز با پس گرفتن موافقت خیالیش می تواند ان را باطل کند. واقعیت او « دایم د رتغییر » است ، کما اینکه اندکی بعد وقتی اسکره بنسکی را طرد می‌کند، به این نتیجه می رسد که او برایش « هیچ وقت به طور قطعی واقعی نشده » بوده است : « او را موقت آفریده بود.» [23]

در این طرز استفاده ، واقعیت نه تنها د رذهن جای می گیرد بلکه در اختیار ذهن نیز قرار می گیرد- با همه هوا و هوسهایش – وبا میزان فعالیت آگاهی قبض و بسط می یابد. به این ترتیب ، واقعیت « موقت» است. مفهوم واقعیت ف با یان ذهین شدن شدید زاویه دید، کاملا  خرد می شود و این گونه استفاده مانند لارنس از آن (که افراطی است ولی نامتعارف نیست ) به امکان استعمال لغت در متنهای تحلیلیتر لطمه زیادی می زند . و مسلم است که این راهی نیست که اهل نظر یا فلسفه دنبال می کند. واقیعت از ذهن جلوتر می رود:

واقعیت به جسم شناوری مانند است

که از گرده هر تلاش ذهن عاصی

برای تعریف کردن آن سواری می گیرد،

یا به آن ماهی ، که همه جانداران دیگر را می بلعد

و سپس دریایی را که در آن شناور است سر می کشد

اندیشمند تحلیل گر باید به دنبال کردن قدمهای آهسته تر حقیقت ، بدون قصد پیشی گرفتن از آن ، بسنده کند.

3

در جواب این پرسش پیلاطس [24] که «حقیقت چیست» فلسفه نهتنها پاسخ های مختلف بلکه انواع مختلف پاسخها را فراهم می آوزد که نماینده رویکردهای مختلف به مساله اند، ولی می توان این رویکرد ها را – با همه «تنوع پیچها و رگه ها و رنگها» شان – به دو گروه متضاد و مکمل تقسیم کرد ، یا به تعبیر هاپیکنز شاعر انگلیسی ترسیم کنندگان حقیقت را « تفکیک کرد و در آغل کرد و جمع کرد » و «دو گله » ، دو دسته ، تشکیل داد. بدین سان می توان حقیقت را یا علمی دید یا شاعرانه، که یکی در روندا شناخت کشف می شود ودیگری رد روند ساخت آفریده می شود. اولی را اهل فن « نظریه  همسازی» می خوانند و دومی را « نظریه همبستگی » [25]

«نظریه همسازی» تجربی و شناخت شناسانه است. اعتقاد واعقگرایانه خام یا عامه فهمی به واقعیت دنیای خارج دارد ( چنان که در لگد زدن دکتر جانسون به سنگی برای اثبات وجود ماده تبلور می یابد) و می پندارد که ما با مشاهده و مقایسه می توانیم این دنیا را بشناسیم . حقیقتی که مطرح می کند حقیقتی است که با واقعیت مستند  همسازی دارد ، نزدیگی دارد ، و آن را با دقت و امانتداری منتقل می کند، حقیقت اثبات گرا ( پوزیتیویست) یا حتمی گرا (دترمینیست) یی است که قصدش مستند کردن و تعیین حدود کردن و تعریف کردن است . در قتل در کلیسا بکت به قاتلانش می گوید « شما به واقعیت تسلیم می شوید» . « نظریه همسازی» خود به خود به واقعیت تسلیم می شود و تکلیف می کند که حقیقت با آن سنجیده شود. دموکرات است و اعتماد به نفس خود را از توافق اصولی اکثریت در توصیف واقعیت می گیردف که از این جهت آن را عینی می خواند.

از سوی دیگر در نظریه همبستگی ف فرایند شناخت شناسانه با ادراک شهودی شتاب می گیرد یا کوتاه می شود. از یک آلیاژ آماده، و وراج می یابد، مثل سکه ای ف با اطمینان ، « اطمینان به حقیقت » ، بداهت بی نیاز از اثبات می گردد.

در مورد اولی حقیقت، نسبت به چیزی ، حقیقی است ، درمورد دومی ، حقیقت به گونه ای حقیقی است که خط یا لبه ای را که راست و بی نقص باشد گویند حقیقی است- یعین در برگیرنده حقیقت است ، نه صرفاً نشان دهنده آن ، یا اشاره کننده به آن، در اولی واقعیت در خود عمل ادراک کشف می شود وبه تعبیری آفریده می شود . یکی بازداشت است و دیگری رهایی.

برای روشن ساختن تفاوت، می توان مثال زد که حقیقت این خطاب دان شاعر انگیسی به خورشید که

اینجا بتاب بر ما ، ای توکه هستی همه جا

مرکزت این بستر و مدارت این دیوارها

بستگی به حقیقت علمی کیهان شناسی بطلمیوسی ندارد ( دان اگر دلش می خواست ، می توانست بنویسد:

خورشید گم شده است ونیز زمین ، و به عقل هیچ انسانی نمی رسد که کجا را بگردد از پی آن )

«طلوع خورشید » منشا یک تصور، یک فرضیه ، می گردد که خود آن توجیه کننده ان است.

برتراند راسل اعتقاد دارد که نظریه همسازی یک تصور معنایی از حقیقت است و نظریه همبستگی یک تصور نحوی از حقیقت . یکی معنی سنجش پذیری را می جوید و بدان ارجاعمی دهد ، دیگری حقیقتی را اظهارمی کند که چون سدی در ذهن افراشته می شود و واقعیت در پشت آن انبار می شود، مفاهیم زبان در کل مساله نقش محوری دارند . لاک در تحقیقی درباره قوه ادراک انسانی (1690) نظریه ای در مورد زبان مطرح می کند که آن را با تأثرات حسی ارتباط می دهد و خود به خود وابسته به طبیعت نشان می دهد:

 اگر توجه کنیم که لغات ما چه  وابستگی زیادی به مفاهیم محسوس برای عقل سلیم دارند ف شاید کمی مارابه سوی ریشه همه تصوراتمان از شناخت راهنمایی کند... و من شکش ندارم که اگر می توانستیم آنها را ریشه یابی کنیم ، در همه زبانها به نامهایی بر می خوردیم که دلالت بر چیزها (اشیا)یی می کردند که عقل ما آنها را فاقد ریشه در مفاهیم محسوس می یافت.

این فقط قسمتی از متن مقاله است . جهت دریافت کل متن مقاله ، لطفا آن را خریداری نمایید

دانلود با لینک مستقیم


دانلود تحقیق درمورد رئالیسم

پاورپوینت بررسی اقلیم بیرجند

اختصاصی از نیک فایل پاورپوینت بررسی اقلیم بیرجند دانلود با لینک مستقیم و پر سرعت .

پاورپوینت بررسی اقلیم بیرجند


پاورپوینت بررسی اقلیم بیرجند

این فایل حاوی مطالعه بررسی اقلیم بیرجند می باشد که به صورت فرمت PowerPoint در 26 اسلاید در اختیار شما عزیزان قرار گرفته است، در صورت تمایل می توانید این محصول را از فروشگاه خریداری و دانلود نمایید.

 

 

 

فهرست
حوزه تقسیمات چهارگانه اقلیمی ایران
موقعیت وحدود شهرستان بیرجند
آب وهواى شهرستان بیرجند
شاکره محیطی
بادهاى غالب شهرستان بیرجند(جریان های هوایی)
بادهاى غالب شهرستان بیرجند
نحوه قرار گیری ساختمان در اقلیم گرم و خشک
نمودار بیوکلیماتیک شهرستان بیرجند
موارد پیشنهادی برای معماری اقلیم گرم و خشک

 

تصویر محیط برنامه


دانلود با لینک مستقیم


پاورپوینت بررسی اقلیم بیرجند

گزارش کارآموزی شرکت سایپا

اختصاصی از نیک فایل گزارش کارآموزی شرکت سایپا دانلود با لینک مستقیم و پر سرعت .

گزارش کارآموزی شرکت سایپا


گزارش کارآموزی شرکت سایپا

  لینک پرداخت و دانلود *پایین مطلب*

  فرمت فایل:Word (قابل ویرایش و آماده پرینت)

 تعداد صفحه:66

صنایع خودروسازی در کشور یکی از فعالترین واحدهای تولیدی می باشد که ثبات این روند و چشم انداز ورود به بازار رقابت لزوم استفاده از تکنولوژی روز را می طلبد.

از طرفی حساسیت کاربرد قطعات متعدد خودرو ایجاب می کند  که مسئله خوردگی در آنها چه از بعد فنی و چه از جنبه تزیینی و اقتصادی مورد توجه قرار گیرد.صنعت خودروسازی به دلیل شرایطی نظیر :

قرار گرفتن فلزات گوناگون در کنار یکدیگر

جریان انواع سیالات داخلی و شرایط محیطی آلوده مستعد به وقوع انواع خوردگی میباشد

به منظور پیش گیری از روشهای زیر استفاده می کنند:

  • بهبود طراحی
  • انتخاب مواد جدید
  • روشهای پیشرفته ی مهندسی سطح
  • ممانعت کننده ها

 در فن آوری ساخت بدنه ی خودرو هنوز از فولاد ساده کربنی به عنوان ماده اصلی تشکیل دهنده بدنه استفاده می شود. این ورقها باید قابلیت شکل پذیری ,  یکنواختی و رنگ پذیری و مقاومت به خوردگی مناسبی را داشته باشند.

 آماده سازی فلز – فن تمیز کاری و پوشش

بشر هنوز به طور کامل وارد عصر پلاسیک نشده است. فلزات هنوز نقش عمده ای در تولید وساختمان دارند واحتمال دارد سالهای بیشتری این نقش را بازی کند.

ادامه این وضعیت ناشی از مجموعه خواصی چون استحکام ‚ ماشینکاری ‚ فراوانی با صرفه بودن و قابلیت برگشت آنها در چرخه باسازی می باشد . مع الصف با وجود مجموعه کیفیتهای مطلوب یاد شده باید متذکر شویم که فلزات دارای معایب مخصوص به خود میباشد . منشا فلزات سنگهای معدن آنها (گاهی مواقع اکسیدها )میباشند .وآنها را به روشهای شیمیایی و الکتروشیمیایی استخراج میکنند . اما تمایلی قوی به برگشت به حالت اکسید در اولین فرصت مناسب نشان می دهند.

سالانه میلیاردها پوند به منظور جلو گیری از این برگشت خرج می شود و جامعه در ابعاد وسیعی آگاهی لازم را دارد .برای مثال نقشی که به وسیله رنگ ایفا می گردد هم به عنوان محافظ از خوردگی و هم به منظور تزیینات وآنچه را که افراد معدودی حتی افراد صاحب نظر جامعه تشخیص می دهند آنستکه این مسئله مستلزم تکنولوژی جامعه أی در زمینیه عمل آوردن سطوح فلزی برای اصلاح آنها به منظور های متعدد از جمله حفاظت خوردگی ‚بهبود چسبندگی رنگ ‚ روانکاوی بهتر و اصلاح خواص التریکی انها می باشد .

عملا روی تمام وسائل فلزی که هر روز مصرف می شوند ‚ مقداری آماده سازی انجام  شده است . این وسائل عبارتند از سواریها ‚ اتوبوسها ‚ ماشینهای لباس شویی ‚ یخچالها ‚ دوچرخه ها هواپیما ها ‚ پیچ ومهرها ‚ مبلمانهای فلزی ‚ تراکتور ها ‚ جاروبرقی ‚ کامیونها ‚ قطعات سبک ‚ رادیاتورهای حرارت مرکزی ‚ سیمهای فولادی ‚ لوله وقابهای پنجرهای فولادی .

در واقع به احتمال زیاد مردم از اهمیت آماده سازی مناسب با خبرند ‚ به عبارتی دیگر وقتی که آنها با شاهدی از آماده سازی غیر مطلوب فلزی مانند خوردگی زودرس بدنه های اتومبیل روبرو می شوند ‚ احساس منفی پیدا می کنند .

از طرف دیگر با کمال تاسف در بین بعضی تولید کنندگان این گرایش وجود دارد که آماده سازی بیشتر به عنوان کار ضروری نامطلوب ( هزینه بردار ) تلقی گردد تا یک تکنولوژی دقیق و الزامی در جریان تولید .


دانلود با لینک مستقیم


گزارش کارآموزی شرکت سایپا

دانلود تحقیق درمورد ارسطو و فن شعر

اختصاصی از نیک فایل دانلود تحقیق درمورد ارسطو و فن شعر دانلود با لینک مستقیم و پر سرعت .

دانلود تحقیق درمورد ارسطو و فن شعر


دانلود تحقیق درمورد ارسطو و فن شعر

لینک پرداخت و دانلود *پایین مطلب*
فرمت فایل:Word (قابل ویرایش و آماده پرینت)
تعداد صفحه: 59

 

1-درباب شعر و تقلید

سخن ما درباره شعرو انواع آن است، و اینکه خاصیت هر یک از آ« انواع چیست و افسانه شعر را چگونه باید ساخت تا شعر خوب باشد، آنگاه سخن از اجزاء و از سایر اموری که به این بحث مربوط است خواهیم راند وبا رعایت ترتیب طبیعی نخست از ان امری آغاز می کنیم که به حسب ترتیب مقدم هست. شعر حماسی و شعر تراژدی و همچنین شعر کمدی ونظم دیتی رامب و همچنین بخش عمده هنر نی زدن و چنگ نواختن به طور کلی انواع تقلید به شمار می آیند. اما در عین حال در سه جهت با یکدیگر تفاوت دارند، زیرا با وسایل تقلید در آنها مختلف است، یا موضوع متفاوت است ویا شیوه تقلید در آن ها تفاوت دارد.

همان گونه که پاره ای مردم، بسیاری از چیزها را که از طریق صنعت ویا بر سبیل عادت، تصویر می کنند به وسیله الوان و نقوش تقلید می نمایند، و بعضی دیگر آ« گونه چیزها را به وسیله اصوات تقلید می کنند، در هنرهای مذکور هم کار بر همین منوال است . تمام این هنر ها چیزها را به وسیله ایقاع و لغظ و آهنگ تقلید می کنند. نهایت آنکه این وسایل را گاهی با هم جمع می دارند و گاه جدا از یکدیگر به کار می برند، چنانکه در نی زدن و چنگ نواختن و هنرهایی از این گونه همچون هنز نواختن نی هایی که چند لوله دارد ، تقلید تنها به وسیله آهنگ و ایقاع انجام می گردد. در صورتیکه رقص فقط به وسیله ایقاع،  وبدون آهنگ انجام می پذیرد و سبب این امر آن است که رقاصان به مدد ایقاع هایی که اشکال رقص تعبیر و بیان آنهاست طبایع اشخاص و آنچه  را آنها انجام می دهند یا از آن رنج می برند تقلید می نمایند .

اما آن گونه هنر که به وسیله لفظ تقلید  از امور می کند، خواه آن لفظ به صورت نثر باشد یا شعر ،  وآن شعر هم خواه مرکب باشد از انواع و خواه نوعی واحد باشد تا هب امروز نام خاصی ندارد و هیچ لفظ مشترکی نیست که آن را بتوان به یطور یکسان، هم بر اداهای مقلدانه سوفرون و کسنارک اطلاق کرد وهم بر مکالمات سقراط ، یا اینکه هم برداستانهایی که در وزن ثلاثی سروده می شود و هم بر مکالمات اطلاق نمود وهم بر اشعاری که در مراثی ساخته می شود و امثال آنها، الا آنکه مردم را عادت بر این است که بین نوع اشعار و اوزان آنها حکم به اتحاد می کنند و بدین ملاحظه بعضی گویندگان را مرثیه پرداز و بعضی از حماسه سرا نام می نهند اما لفظ شاعر را بر همه اطلاق می کنند. لیکن آنها را نه از بابت موضوع و ماهیت کارشان شاعر می خوانند، بلکه فقط از بابت وزنی که در سخنان خویش به کار می برند چنانکه اگر کسی هم مطلبی از مقوله علم طب یا حکمت طبیعی را به سخن موزون اداکند برسبیل عادت او را نیز شاعر می خوانند. در صورتیکه بین سخن هومر و سخن انباذ قلس جزدر وزن هیچ شباهت ونیست و از انی رو صواب آن است که ازین دو یکی ار شاعر بخوانیم و آن دیگر را اگر حکیم طبیعی بخوانیم اولیتر است ، و همچنین اگر کسی اثری به وجود بیاورد که از مقوله تقلید باشد، و در آ« تمام اوزان مختلف را به هم در آمیزد چنانکه خرمون منظومه کنتورس ار ساخته است و اوزان مختلف را در آن بهم آمیخته است باید او را نیز شاعر بخوانیم، این هاست تفاوت هایی که در انی امورد باید در نظر گرفت . از فنون  و هنرها بعضی هم هستند که تمام وسایل سابق الذکر را ، چون ایقاع و آواز و وزن به کارمی برند. مثل اشعار دیتی رامب، نوموس، تراژدی و هم کمدی، الا آنکه بعضی از این فنون، وسایل سه گانه ، مذکور را با هم به کار می برند و بعضی هر یک را جداگانه

2- انواع شعر

کسانیکه تقلید می کنند کارشان توصیف کردارهای اشخاص است و این اشخاص نیز به حکم ضرورت یا نیکانند یا بدان چون اختلاف در سیرت تقریباً همواره به همین دو گونه منتهی می شود از آنکه تفاوت مردم همه در نیکو کاری و بدکاری است. اما کسانی را که شاعران وصف می کنند یا از حیث سیرت انها را برتر از آنچه هستند توصیف می کنند، یا فروتر از آنچه هستند و یا آنها را به حد میانه وصف می کنند و در این باب شاعران نظیر نقاشانند.

چنانکه پولی گنوت ، فی المثل مردم را بهتر از آنچه در واقع هستند تصویر می کرد و پوزون ، انها را بدتر از آنچه هستند تصویر می نمود. اما دیونی سیوس آنها را به همان گونه ، که در واقع چنان اند، نمایش می داد . ازین جا پیداست که هر یکی از انواع تقلید که آنها را برشمردیم از همنی جهات با یکدیگر تفاوت ها دارند و برحسب تفاوت موضوع با یکدیگر اختلاف پیدا کرده اند.

بدینگونه در رقص ودر نی زدن ودر چنگ نواختن نیز، همین تفاوت ها ممکن است پیش بیاید و همچنین در نثر وهم در شعری که با آواز همراه نباشد. چنانکه هومر فی المثل اشخاص داستان خویش را برتر از آنچه هستند تصویر می نماید و کلیو فون آنهارا چنان که هستند تصویر می نماید. اما همگون که از اهل ثاسوس بوده است و اولین سازنده اشعار پارودیا است، و همچنین نیکوخارس سازنده منظومه دییلیاد هر دو اشخاص داستان خویش را پست تر از آنچه هستند نمایش می دهد و این اختلاف در دیتی رامب و نوموس هم هست. چه ، دراین دوشیوه هم ممکن است مردم و اشخاص داستان به همان شیوه ای تصویر کرد که تیموثه و فیلوکس دز تصویر سیکلوپ ها کرده اند، و همین تفاوت است که تراژدی را هم از کمدی جدا می کند، زیرا این یکی مردم را فروتر از آنچه هستند تصویر می کند و آن دیگر برتر و بالاتر .

3-انواع تقلید

تفاویت دیگر نیز بین این هنرها هست و آن مربوط است به شیوه ای که هر یک از آنها درتقلید دارند. چون ، شاعر در عین آنکه موضوع واحدی را با وسایل واحد ومشابه تقلید می کند، ممکن است آن را به صورت روایت از زبان دیگری نقل کند، چنانکه هومر کرده است. یا آنکه از زبان خود گوینده و بی مداخله شخص راوی آن را نقل نماید ، ویا ممکن است که تمام اشخاص داستان را در حین حر کت ودر حال عمل تصویر بنماید.

این هاست تفاوت های سه گانه ای که در انواع تقلید –چنانکه در آغاز سخن گفتیم – وجود دارد. تفاوت هایی که مربوط است به وسایط تقلید، به موضوع تقلید ، و به شیوه تقلید . بدین ترتیب، از یک نظر می توان گفت سوفو کل و هومر هر دو یک نوع تقلید می کنند، چون موضوع تقلید هر دو اعمال و اطوار اشخاصی است که برتر و بالاتر از ما هستند، و از جهت دیگر نیز می توان گفت سوفوکل و اریستوفان هر دویک نوع تقلید می کنند چون هر دوشان اعمال و اطوار اشخاصی را تقلید می کنند که درحال عمل و حرکت هستند.

به قول بعضی به همین سبب است که آثار اینها را درام خوانده اند، زیرا که اینها در آثار خویش اشخاصی را تقلید می کنند که در حال عمل و حرکت هستند و برهمین نکته است که قوم دوریان تکیه می کنند و ادعا می نمایند که مخترع تراژدی و کمدی آنها بوده اند. اختراع کمدی را میگماریان به خویش نسبت می دهند . هم آن جماعت از قوم مذکور که در یونان ساکن اند این دعوی را دارند و معتقداند که این فن در دوره ای که حکومت عامه به دست آنها بوده به وجود آمد و هم آن جماعت از میگاری ها که ساکن جزیره سیسیل هستند واپی کارم شاعر مدتی قبل از ظهور کیونیدس و ماگنس در بین آن ها ظهور نمود این دعوی را دارند . اختراع تراژدی راهم بعضی از طوایف دوریان که ساکن پلوپونز هستند به خود نستب می دهند . باری این جماعت، در اثبات دعوی خویش از شباهت الفاظ شاهد می آورند. اینها ادعا دارند که دهکده را به زبان خویش کومه می گویند در صورتیکه قوم آتیک آن را دموس اصطلاح می کنند از این جا نتیجه می گیرند که لفظ کومدیان از ریشه کومازین به معنی بر پاکردن جشن و رقص و آواز مشتق نیست ، این نکته مأخوذ است که چون آن جماعت – که سازندگان نخستین کمدی بوده اند- درشهرها مورد تحقیر بوده اند فقط در کومه، یعنی دهکده ها تردد می نموده اند، همچنین حجت می آورند که لفظ حاکی از فعل و عمل را آنها دران می گویند- و لفظ درام از آن جاست – در صورتیکه مردم آتن برای آن معنی لفظ پراتیسن به کار می برند.

در باب تعداد و کیفیت تفاوت هایی که در امر تقلید هست این قدر کفایت دارد.

4-منشا و انواع شعر

چنین به نظر می آید که پیدایش شعر دو سبب داشته است ، هر دوسبب طبیعی . یکی تقلید است که در آدمی غریزی است و هم از عهد کودکی ظاهر می شود و فرق انسان با سایر جانوران استعداد دارد چنانکه انسان معارف اولیه  خود را از همین تقلید به دست می آورد و هم چنین همه مردم از تقلید لذت می برند.

شاهد این دعوی ، اموری است که در عالم واقع جریان دارد. چه موجوداتی که چشم انسان از دیدار آنها ناراحت می شود، اگر آنها را خوب تصویر نمایند از مشاهده تصویر آنها لذت حاصل می شود. چنانکه تماشای صورت جانوران پست و هم تماشای صورت مردار سبب التذاذ نیز می شود.

سبب این است که دانش آموزی نیز خود لذتی دارد که مخصوص حکما و فلاسفه نیست بلکه سایرمردن نیز در این لذت شریک هستند. هر چند بهره ای که آنها از این لذت دانش اموزی می برند بسیار نیست. از همین روست ، که مشاهده تصاویری که شبیه اصل باشند موجب خوش آیندی می شود زیرا ما از مشاهده این تصاویر اطلاع و معرفت به احوال اصل آن صورت ها پیدا می کنیم و آنچه را در آن صورت ها بدان دلالت هست در می یابیم . مثل اینکه بگوییم این تصویر ، صورت فلان است و اگر خود جهت که موضوع خود را تقلید می کند بلکه از آن لحاظ که در آن کمال صنعت به کار رفته ، ویا از آن جهت که دارای رنگ دلپذیر هست ویا از جهاتی نظیر و مشابه اینها، سبب خوشایندی خاطر ما می شود.

پس چون غریزه تقلید و محاکات در نهاد ما طبیعی بود، چنانکه ذوق آهنگ و ایقاع وبه علاوه ذوق اوزان که نیز جز اجزاء ایقاع ها چیزی نیستند، کسانی که هم از آغاز امر در این گونه امور بیشتر استعداد داشتند اندک اندک پیشتر رفتند و به بدیهه گویی پرداختند و هم از بدیهه گویی ا«ها بود که شعر پدید آمد. آنگاه شعر، بروفق طبع و نهاد شاعران گونه گون گشت. آنها که طبع بلند داشتند افعال بزرگ و اعمال بزرگان را تصویر کردند و آنها که طبع شان پست و فرومایه بود به توصیف اعمال دونان و فرومایگان پرداختند . این دسته اخیر هجویات سرودند وآن دسته نخست ، به نظم سرودهای دینی و ستایش ها دست زدند.

از گویندگانی که پیش از هومر بوده اند، شعری از این نوع در دست نداریم  هر چند احتمال دارد که پیش از او، بسیاری دیگر ، شعر گفته باشند. اما از عهد هومر به بعد می توان بعضی نمونه ها ازین نوع شعر ذکر کرد . چنانکه قطعه شعر موسوم به مرگیتس او از این نوع است و هم چنین اشعاری از همین نوع را می توان یادآوری کرد که در آنها به مناسبت توافق با موضوع ، وزنی را که معروف به ایامبو می باشد به کار برده اند. این گونه اشعار را تا هم امروز از آن جهت ایامبیک می گویند که آنها را برای هجو کردن یکدیگر به کار می برده اند. بنابراین شاعران قدیم ، بعضی به اوزان هروئیک پهلوانی شعر سرودند و بعضی باوزن ایامبیک

هومر در نوع جدی وعالی شعر ، گوینده ای توانابود، نه فقط در فخامت و زیبایی شعر سرآمد شاعران شد بلکه از این حیث هم که آثار خویش را قوت و تأثیری از آن گونه که شایسته درام است می بخشد ، برسایر شاعران مزیت داشت و به همان گونه نیز ، اولین کس بود که راه ورسم کمدی را به شاعران بعد آموخت و هزل را که دیگران به صورت هجویات در می آورند، او به صورت درام در آورد. زیرا که آن قطعه شعر او که موسوم است به مرگیتس نسبت به کمدی ها همان مقامی را دارد که ایلیاد و اودیسه او نسبت به آثار تراژدی دارد.

و چون تراژدی و کمدی پدید آمد، شاعران هر یک بروفق طبع و مذاق خویش یکی از این دو شیوه را پیش گرفتند، بعضی به جای آنکه شعر ایامبیک بسرایند سرینده کمدی شدند و برخی به جای انکه شعر هروییک بگویند گوینده تراژدی گشتند . زیرا این فنون ادبی که تازه پدید آمده بود از انواع سابق برتر وپسندیده تر بود.

بحث در اینکه آیا، تراژدی از لحاظ اجزاء خویش به کمال ممکن رسیده است یا نه وتحقیق در این باب در حد خویش و یا اعتبار امکان نمایش، خود مسله دیگری است. البته تراژدی در اصل از بدیهه گویی به وجود آمد، همچنان که کمدی نیز از همین امر نشات یافته بود، به طوری که اولی از اشعار سرایندگان دیتی رامب پدید آمد و دومی مبدا ظهورش ترانه های فالیک بود که هنوز در بعضی بلاد متداول است. باری تراژدی اندک اندک با اجزا خاص خویش توسعه یافت، وبعد از تبدلات بسیار، صورت نهایی را که مقتضی طبیعی آن بود، یافت و دیگر به همان حال باقی ماند.

اول اشیل تعداد بازیگران را از یکی به دوتا رسانید و در عین حال از اهمیت گروه خنیاگران کست و برای گفت و گو اهمیت بیشتر قایل شد سپس سوفو کل شماره بازیگران را به سه نفر بالابرد و بفرمود تا صحنه نمایش را نقاشی بنمایند.

از آن پس تراژدی افسانه های ساده و کوتاهی را که جهت مضمون آن متداول بود کنار نهاد و طول و تفصیلی یافت، همچنین زبان شوخ و لطیفی راکه به سبب اشتمال برمضامین ساتیریک ازقدیم در آن به کار می رفت، ترک کرد به دنبال آن وقار و جلالی به دست آورد. از جهت وزن نیز به جای وزن رباعی تروکائیک  وزن ثلاثی ایامبیک در آن متداول گشت . وزن رباعی هم که در آغاز به کار می رفت سببش آن بود که رد آن زمان شعر تراژدی جنبه ساتیریک داشت و به رقص نزدیک بود اما وقتی ، لحن و طرز مکالمه در آن وارد گشت طبیعت خودش مناسب ترین وزنی را که شایسته آن بود به وی القا کرد.زیرا از تمام اوزان، وزن ثلاثی ایامبیک بیشتر بالحن مکالمه سازگار است، و شاهد صدق این دعوی آن است که در محاورات عادی ما وزن ثلاثی ایامبی مکرر به کار می رود . در صورتیکه وزن سداسی را خیلی به ندرت، و آن هم فقط در مواقعی که از سیاق محاوره و مکالمه خارج شده باشیم استعمال می کنیم .

تعداد حوادث ضمنی و هم چنین تعداد اجزاء دیگر تراژدی نیز که محسنات و پیرایه ها به شمار می آمدند البته اندک اندک افزونی یافت. اما در باب این امور باید به همین اندازه اکتفا کرد . زیرا بحث و تحقیق در باب هر یک از آنها سخن را به درازا خواهد کشاند.

5- کمدی ، تراژدی ، حماسی

اما کمدی چنانکه گفتیم تقلید است از اطوار و اخلاق زشت ، نه این که تقلید بدترین صفات انسان باشد، بلکه فقط تقلید اطوار شرم آوری است که موجب ریشخند و استهزاء می شود. آنچه موجب ریشخند و استهزاء می شود نیز امری است که در آن عیب و زشتی هست اما از آن عیب و زشتی گزندی به کسی نمی رسد. چنانکه آن نقاب ها که بازیگران از روی هزل و شوخی بر چهره می گذارند، زشت و ناهنجار هست اما به کسی آزار می رساند.

دگرگونی هایی که بر تراژدی روی داده است و هم چنینی نام کسانی که تراژدی نوشته اند ، برمانامعلوم نیست ، اما کمدی به سبب آنکه چندان قدری نداشته است مبدأ پیدایش آن بر ما پوشیده مانده است و این بی اعتنایی به کمدی چندان بود که آرکونت تا این اواخر برای کمدی گروه خاصی از سرایندگان تعیین نمی کرد، و پیش از این ها تعداد این گروه در کمدی بسته به میل داوطلبان بود .فقط از وقتی که کمدی صورت خاص خود را گرفت. نام شاعرانی که کارشان کمدی بود در بین مردم شهرت یافت اما باز این نکته ، که نقاب ها و پیش گفتار یا تعداد بازیگران کمدی و اینگونه امور را اول بار چه کسی ایجاد کرده است بر ما معلوم نیست. جز اینکه فرک افسانه پردازی کمدی به اپیکارم و فورمیس منتهی می شود. این فکر نخست در سیسیل پدیدآمد  و در آتن ، کراتس اولین کسی بود که شیوه ایامبیک را رها کرد و در صدد تألیف افسانه ها و مضامین عمومی بی آنکه نظر به شخص معین داشته باشد بر آمد.

 اما حماسه ، مشابهتی که با تراژدی دارد، فقط در این است که آن نیز یک نوع تقلید است که به وسیله وزن ، از احوال  و اطوار مردمان بزرگ وجدی انجام می شود. لیکن اختلاف آن با تراژدی ازین بابت است که همواره وزن واحدی دارد، و شیوه بیان آن نیز برخلاف تراژدی نقل وروایت است. هم چنین از حیث طول مدت نیز بین این دو تفاوت هست. چون تراژدی سعی دارد که تا ممکن است به مدت یک دوره آفتاب محدود بماند و یا اندکی از آن تجاوز کند. در صورتیک هحماسه از لحاظ  زمان محدود نیست. پس از ین حیث نیز بین آنها تفاوت هست هر چند در آغاز حال ، شاعران نه در تراژدی مقید به زمان بودند ونه در حماسه بدان تقلیدی داشتند. لیکن اجزاء و عناصری که  در ترکیب این هر دو فن داخل است. بعضی بین هردومشترک است وبرخی مخصوص  تراژدی است. ازین رو هر کس بتواند در تراژدی بین نیک و بد آن فرق بگذارد در حماسه نیز می تواند نیک  و بد را بشناسد و فرق بگذارد . چون عناصر و اجزایی که در حماسه هست در تراژدی هم موجود است. در صورتیکه عناصر و اجزا تراژدی در حماسه وجود ندارد. در باب تقلید وبه وسیله وزن سداسی، ونیز در باب کمدی، ازین پس سخن خواهیم گفت.

6-تعریف تراژدی

اکنون سخن در باب تراژدی گوییم و تعریف جوهر و ماهیت آن را از آنچه در سابق گفته شده است بیرون آوریم.

 پس تراژدی تقلید است از کار و کرداری شگرف و تمام دارای درازی و اندازه معین ، به وسیله کلامی به انواع زینت ها آراسته و آن زینت ها نیز تمام می گردد، نه اینکه به واسطه نقل وروایت انجام پذیرد و شفقت و هراس را برانگیزد تا سبب تزکیه نفس انسان ازین عواطف و انفعالات گردد. وقصد من از کلامی به انواع زینیت ها آراسته آن سخن است که در وی ایقاع و آهنگ و آواز باشد. و مرادم از آنکه گفتم« ... آن زینت ها هر یک به حسب اختلاف اجزا مختلف باشد» آن است که بعضی از اجزا فقط به وسیله وزن ساخته شود، و بعضی دیگر به وسیله آواز.

چون تقلید در تراژدی به وسیله کردار اشخاص که نمایش می دهند تمام می گردد، پس به حکم ضرورت می توان اجزائ تراژدی را عبارت دانست از ترتیب منظره نمایش ، سپس آواز و گفتار زیرا این امور وسایطی هستند که تقلید در تراژدی بدانها تمام می شود. مقصود من از گفتار همان ترکیب کردن و به هم آمیختن اوزان است اما مراد از آواز خود به درستی آشکاراست.

از طرف دیگر چون مطلب عبارت است از تقلید کردار و البته کردار هم لازمه اش وجود اشخاص است که کردار از آنها سرمی زند، نا چار این اشخاص را سیرت ها و یا اندیشه ها یی مخصوص خویش است و در واقع کردار ها و افعال مردم را از همین موارد اختلاف می توان شناخت  و دو علت طبیعی  در کار هست که بدانها کردارها و افعال تشخیص وتحدید می شوند، یکی عبارت از اندیشه است و آن دیگر عبارتست از سیرت یا خصلت و همین افعال و کردارهاست که سبب کامیابی یا ناکامی می گردد. اما تقلید کردارهایی مقصود است که انجام پذیرفته است و مراد از خصلت و سیرت آن امور و اوصافی است که وقتی اشخاص را می بینیم که کاری انجام می دهند، آنها را بدان اوصاف متصف می سازیم . و مقصود از اندیشه هم تمام آن چیزهاست که اشخاص داستان جهت اثبات امری یا بیان مطلبی می گویند .

پس به حکم ضرورت، در تراژدی شش جز وجود دارد ، که تراژدی از آنها ترکیب می یابد و ماهیت آن ، بدان شش چیز حاصل می گردد. آن شش چیز عبارتند از : افسانه مضمون ، سیرت ، گفتار ، اندیشه ، منظر نمایش ، و آواز و تقلید متضمن دو جز از این اجزا ششگانه است ، شیوه تقلید متضمن یک جز است و موضوع تقلید هم متضمن سه جز از این اجزا ششگانه است و جز اینها دیگر چیزی نیست. تمام شاعران هم این اجزا را به کار برده اند زیرا تمام تراژدی ها یکسان دارای منظره نمایش، خصلت و سیرت اشخاص نمایش ، و افسانه مضمون و گفتار ، آواز ، و اندیشه می باشند.

مهمترین این اجزا ترکیب کردن و به هم در آمیختن افعال است زیرا تراژدی تقلید مردمان نیست ، بلکه تقلید کردار و زندگی و سعادت و شقاوت است و سعادت و شقاوت نیز هر دو از نتایج و آثار کردار می باشند و غایت و هدف حیات کیفیت عمل است نه کیفیت وجود، و مردمان به سبب سیرت و خصلتی که دارند مردمان اند اما سعادت ی اشقاوتی که بدانها نسبت می دهند به سبب کردار ها و افعال انهاست، بنابراین اشخاص که  در صحنه بازی می کنند. از آنچه نمایش می دهند، قصدشان تقلید سیرت و خصلت اشخاص داستان نیست بلکه خود به سبب افعال و کرداری که انجام می دهند و دارند بدان سیرت و خصلت منسوب می شوند و یا به عبارت دیگر آن سیرت وخصلت که بدانها منسوب می گردد نتیجه کردارها ی آنها ست . به طوری که در تراژدی آنچه غایت شمرده می شود همان افعال و افسانه ها مضمون است و به وجود نمی پیوندد اما بدون اشتمال برخصلت وسیرت ، تراژدی وجود یافته است چنانکه تراژدی هایی که بیشتر شاعران متأخر پرداخته اند از تجسم دادن خصلت و سیرت خالی است در هر صورت نزد بسیاری از شاعران حال به همین منوال است. چنانکه دربین نقاشان نیز زیو کسیس نسبت به پولی گنت همین حال را دارد . چون پولی گنوت نقاشی است که در تصویر خصلت ها و سیرت ها مهارت دارد در صورتیکه زیو کسیس آثاری که دارد از اثر هر گونه خصلت و سیرتی به کلی خالی است.

و اگر کسی در ترکیب سخنانی که حکایت از اخلاق می کند رنج برد و سخنش هم به فخامت عبارت و جلالت فکر ممتاز باشد بدانچه از تراژدی مقصود و مطلوب است البته دسترس نمی یابد بلکه این مطلوب خویش را می تواند، تنها با یک تراژدی که از حیث عبارت و فکر ضعیف تر باشد و لیکن مشتمل بر افسانه مضمون و متضمن ترکیب کردن و به هم در آمیختن افعال باشد به دست آورد . گذشته از این، منشا لذت واقعی تماشا کننده تراژدی نیز، فقط در اجزا افسانه و داستان است که عبارت باشد از آنچه دگرگونی و باز شناخت خوانده می شود.

دلیل دیگر بر اینکه افسانه و واقعه برسیرت و خصلت و هم برعبارت مقدم است، این است که شاعران تازه کار قبل از آنکه در ترکیب کردن و بهم در آمیختن کردارها، قدرت و مهارت به دست آورند در بیان عبارت و وصف سیرت و خصلت مهارت دارند ، چنانکه بیشتر پیشینیان نیز همین حال را داشته اند.

پس مبدا و روح تراژدی ، افسانه و داستان هست و سیرت و خصلت در مرتبه ثانی است . در نقاشی نیز کار به همین منوال است : چنانکه اگر نقاش زیباترین الوان را در هم بیامیزد بی آنکه هیچ طرحی از صورتی ترسیم نماید کار او از حیث منزلت و جمال به درجه کار آ«کس که طرحی منظم از صورتی رسم کرده است هرگز نمی رسد. بنابراین تراژدی عبارت است از تقلید افعال و کردارها اما به اعتبار همین تقلید افعال و کرداهاست که به تقلید کسانی هم که فعل از آنها سرمی زند می پردازیم .

مرحله سوم مرحله اندیشه است و مراد از آن قدرت دربازیافتن تعبیر و بیانی است که مقتضی حال و مناسب مقام باشد، و این همان امری است که در مورد القا خطابات از شئون فن سیاست و بلاغت به شمار است . در واقع شاعران قدیم به اشخاص داستان خویش زبان و لغتی را منسوب می داشتند که لغت و زبان متداول در محاورات عادی بود. اماتازه کاران اشخاص داستان خویش را وامی دارند که به زبان و لغت خطبا و اهل بلاغت سخن بگویند.و

اما سیرت آن امری است که شیوه رفتا ر یعنی همان طریقه ای را نشان می دهد که چون برای انسان مشکلی پیش آید آن طریقه را اختیار می کند وبا از آن طریقه اجتناب می نماید وبه همنی سبب در سخنانی که گوینده را در آن کمترین امکان اختیار طریقه یا اجتناب از طریقه ای نیست، هیچ اثر خصلت و سیرت وجود ندارد ، اما اندیشه درهر سخن که دلالت بر بودن یا نبودن چیزی می کند، یا به بیان فکری کلی می پردازد ، وجود دارد.

چهارمین مرحله عبارت از گفتار است ، و مراد از گفتار چنانکه پیش از ین گفته شد عبارت است از تبیین و بیان فکر به وسیله الفاظ و البته صفات و مختصات آن، هم در آنچه به نظم نوشته می شود و هم در آنچه به نثر نوشته می شود یکی است ودر بین سایر اجزایی که تراژدی از آنها تألیف می شود آواز بر دیگر اجزا تقدم دارد. اما ترتیب منظره نمایش با وجود آنکه در عامه تأثیر بسیار دارد دورترین امور است از فن و کمتر از همه چیز دیگر به صناعت شعر تعلق دراد . زیرا که قوت و تأثیر تراژدی ، حتی بدون وجود تماشاگران و بازیگران نیز باقی و برقراراست . از آن گذشته ، در ترتیب منظره نمایش نکس که کارش ترتیب دادن لباس و صحنه است و مهارت و قدرتش از قدرت و مهارت شاعر بیشتر است.

7-اندازه کردار

اکنون که اجزا تراژدی معلوم گشت باید دید ترتیب وقایع در این اجزا چگونه باید باشد. زیرا نکته نخستین و مطلب عمده تراژدی در حقیقت همین است . معلوم شد که تراژدی عبارت است از تقلید کردارهای تام که اندازه ای معین داشته باشد و البته این قید اخیر برای آن است که این نیز ممکن هست که چیزی تام باشد اما اندازه معینی نداشته باشد. امرتام امری است که آغاز و واسطه و نهایت داشته باشد. اغاز امری است که به ذات خویش مستلزم آن نباشد که دنبال چیز دیگری آمده باشد اما در دنبال خود او امری هست که به حکم طبیعت وجود دارد و یا به وجود می آید اما پایان امری است که بر عکس این یعنی برخلاف آغاز باشد و آن عبارت است از جیزی که به ذات خویش به حکم طبیعت همیشه ویا در بیشتر اوقات، در دنبال چیز دیگر باشد اما در دنبال آن دیگر چیزی نباشد، میانه هم عبارت است از امری که به ذات خویش دنبال امر دیگر آید و همچنین امر دیگری در دنبال آن بیاید.

بنابراین افسانه هایی که مضمون تراژدی است برای اینکه به حسن تالیف موصوف باشند نباید تالیف آنها چنان باشد که برحسب اتفاق و تصادف در یک جا آغاز گردند و در جایی دیگر پایان یابند بلکه باید در آنها شرایطی را که ذکر شد مراعات کرد. هم چنین امر زیبا خواه موجود زنده ای باشد و خواه چیزی باشد مرکب از اجزا ناچار باید که بین اجزا آن نظمی وجود داشته باشد و همچنین باید اندازه ای معین داشته باشد. چون زیبایی شرطش داشتن اندازه ای معین و همچینین نظم است . به همین جهت موجود زنده اگر زیاده از حد کوچک باشد ممکن نیست که آنار بتوان زیبا شمرد ، زیرا چون چشم فرصت بسیار کوتاهی برای رویت آن دارد ،به ادراکش نایل نمی گردد. همچنین اکر زیاده از حد بزرگ باشد، بر آن محیط نمی شود بلکه وحدت و تمامیت آن نیز از نظر بیننده مخفی ومستور می ماند. و این مورد وقتی پیش می آید که فی المثل جانوری فرض شود به درازی چندین هزار استاد. بنابراین همانگونه که اجسام و جانوران را اندازه ای معین از حیث بزرگی  لازم است تا نظر برآن محیط تواند شد، درافسانه ای هم که مضمون تراژدی است کار برهمین گونه است وبا ید اندازه آن آنقدر باشد که برای حافظه فراگرفتن آن به آسانی دست بدهد.

با این همه  آن اندازه ای که از طول که برای تراژدی از لحاظ اقتضای مدت مسابقات و حوصله و صبر عامه تماشائیان ضرورت دارد ، امری است که دخلی به هنر شاعری ندراد. اگر قرار می شد که در یک مسابقه صد تراژدی را نمایش دهند اندازه هر یک را ممکن بود به وسیله ساعت آبی تعیین کرد چنانکه بعضی گفته اند که در قدیم این کاررا هم می کرده اند. اما حدو اندازه ای که با طبیعت اشیا موافق باشد این است که هرقدر طول و امتداد قصه بیشتر باشد، به شرط آنکه ادراک کل و تمام آن ممکن باشد زیبایی آن که از بزرگی ناشی می باشد افزون تر خواهد بود، و برای آنکه در این باب قاعده ای کلی به دست داده باشیم گوییم حد کافی در این مورد آن اندازه از مدت است که در طی آن یک سلسله از حوادث که برحسب احتمال یا ضرورت در دنباله یکدیگر ممکن است بیایند، قهرمان داستان را ، از شقاوت به سعادت ویا ازسعادت به شقاوت بکشاند .

8-وحدت کردار

وحدت افسانه و داستان، آنگونه که بعضی پنداشته اند، بدان نیست که قهرمان آن افسانه شخص واحدی باشد زیرا که برشخص واحد حوادث بی شمار روی می دهد که هرگز امر واحدی را تشکیل نمی دهند. هم چنین ممکن است که از شخص واحد کردارهایی بسیار سرزند که آنهمه هرگز کردار واحدی نباشد. از این رو، معلوم می شود که تمام آن شاعرانی که هر قل نامه ها و تزه نامه ها یا منظومه های دیگری از این گونه پرداخته اند، به خطارفته اند، زیرا که اینها گمان برده اند از اینکه قهرمان داستان شخص واحدی ، مثلا هرقل، باشد به حکم ضرورت لازم می اید که افسانه و داستان نیز چیز واحدی باشد.

اما هومر، که در هر چیز بر دیگر ان برتری دارد به سبب معرفتی که به اسرار فن داشته است ویا به سبب هوش و دهای خویش  ، در این مساله نیزبه راه درست رفته است و به نتیجه صواب رسیده است. زیرا که او وقتی اودیسه رانظم کرده است جمیع حوادث زندگی اولیس را روایت نکرده است چنانکه این مطلب را که اولیس در پارانس مجروح شده است و اینکه درهنگام لشکر کشی یونانیان خویشتن را به دیوانگی زده است روایت نکرده است. زیرا این دو حادثه ارتباط شان با یکدیگر از آن گونه نیست که وقتی یکی روی داده باشد آن دیگری نیز به حکم ضرورت ویا به حکم احتمال روی دادنش لازم بشاد.

باری در حقیقت، هومر در نظم اودیسه مدار کار خویش را برگرد کرداری واحد به همان معنی که منظوراست ، قرار داده است ودر ایلیاد نیز همین کار را کرده است.

بنا براین ، همانگونه که در فنون دیگری که جنبه تقلید دارند وحدت تقلید ازوحدت موضوع ناشی می شود در افسانه هم حال بر همین گونه است ، زیرا که افسانه تقلید کردارست و آن کردار لازم است کرداری واحد و تمام باشدو تالیف اجزا آن نیز طوری باشد که اگریک جز از آن اجزا را جابه جا کنند ویا حذف نمایند ترتیب کل بهم بخورد و متزلزل بشود چون آن امری که ممکن باشد آن را به چیزی بیافزایند ویا نیافزایند ودر هیچ یک از دو حال در آن چیز تغییری آشکار پدید نیاید آن امر ، جزیی ازیک کل به شمار نتواند آید

9- تاریخ و فلسفه 

بنابراین از آنچه گفتیم چنین بر می آید که کار شاعر ان نیست که اموررا آن چنان که روی داده است به درستی نقل کند، بلکه کار او این است که اموررا به آن نهج ک ممکن است اتفاق افتاده باششد روایت کند. البته امور بعضی به حسب احتمال ممکن هستند وبعضی دیگر به حسب ضرورت . تفاوت بین مورخ و شاعر د راین نیست که یکی روایت خودرا در قالب شعر در آورده است و آن دیگر در قالب نثر زیرا ممکن هست که تاریخ هرودت به رشته نظم درآید ولیکن با این همه آن کتاب همچنان تاریخ خواهدبود خواه نظم باشد و خواه نثر، تفاوت آن دو در این است که یکی از آنها سخن از آنگونه حوادث می گوید که در واقع روی داده است و آن دیگر سخنش در باب وقایعی است که ممکن است روی بدهد؟، از این رواست که شعر فلسفی تر از تاریخ و مقامش بالاتر از آن است. زیراشعر بیشتر حکایت از امر کلی می کند در صورتیکه تاریخ از امر جزیی حکایت دارد. مقصود از امر کلی در این مقام این است که شخصی چنین و چنان فلان کار یا فلان کار دیگر را به حکم احتمال و یا به حسب ضرورت در شرایط و احوالی خاص انجام می دهد و در شعر هدف همین است . هر چند در آن بریا اشخاص داستان هم اسمهایی ذکر می شود اما امر جزیی مثلا عبارت است از کاری که شخص معینی ، چون الکیبیادس کرده است یا ماجرایی که برای اواتفاق افتاده است.

 درمورد کمدی ف این امر از همان وهله اول روشن است زیرا که شاعران کمدی براشخاص نمایش هیچ نامی را به طور تصادف نمی گذارند والا بعد از آنکه افسانه داستان را از کردارهایی ترتیب داده باشند که محتمل و نزدیک به حقیقت باشد و این خود درست به عکس کار شاعرانی است که شعر ایامبیک می سرایند و در باب افراد و اشخاص جزیی سخن می سرایند.

در تراژدی شعرا بیشتر نام اشخاصی را انتخاب می کنند که وجود واقعی داشته اند و سبب این نکته هم این است که آنچه بدان می توان اعتقاد بست امری است که وقوعش ممکن  باشد، پس اگر امری، هرگز روی نداده باشد، به اسانی نمی توان معتقد شد که وقوعش ممکن است . اما امری که بالفعل وقوع یافته است. دیگر ممکن بودن آن محل تردید نیست زیرا که اگر غیر ممکن بود البته هرگز وقوع نمی یافت.

با این همه در بعضی تراژدی ها، یک یا دونام بیشتر نیست که متعلق به اشخاص مشهور باشد، سایر اسما دیگر مجعول است و در بعضی دیگر از تراژدی ها، حتی یک نام هم نیست که مربوط به اشخاص معروف باشد. چنانچه در آنته اثر آگاثون حال بدین گونه است و در این نمایش وقایع و اسما تمام مجعول است این امر هم هیچ از دلربایی آن نکاسته است. از این رو سببی ندارد که شاعر همواره دنبال داستان های سنتی که تراژدی های ما جملگی بر آنها مبتنی است برود حتی این امر کاری مضحک است زیرا که داستانهای معروف تاریخ هم ، جز برای عده ای محدود، معروف نیست اما تماشاییان دیگری  نیز از آن  داستانها لذت می برند.

و ازین همه ، معلوم می گردد که شاعر باید بیشتر سازنده افسانه باشد تا سازنده سخنان موزون، زیراکه شاعری وی به سبب آن است که تقلید می کند و البته تقلید کردارها ست. اما البته اگر وی موضوع اثرخودرا از وقایعی هم که بالفعل وقوع یافته است انتخاب کند، باز همچنان شاعر است زیرا هیچ مانعی ندارد که بعضی از وقایع ، ذاتاً از جمله امور محتمل الوقوع و ممکن باشند، به همین دلیل آن کس که این امور را موضوع تالیف خویش قرار می دهد شاعر محسوب است.

در بین افسانه ها یا حوادث ساده آن دسته که حوادث تبعی دیگری هم در طی آنها داخل می شود ، از همه بدترند و مراد ازین افسانه ها آن است که توالی حوادث ضمنی در طی آنها از روی قاعده احتمال ویا ضرورت نباشد ، این گونه افسانه ها را شاعران کم مایه برای آن می سازند که مایه هنری ندارند اما شاعران پر مایه هم که گاه ازین گونه قصه ها می پردازند، برای آن است که حساب کار بازیگران نمایش را دارند، زیرا چون نمایشنامه هایی را برای مسابقات می سازند و افسانه ها را بیش ازآنچه اقتضای موضوع است امتداد می دهند ، غالبا ً ناچار می شوند توالی سلسله طبیعی حوادث را نیز به کلی بهم بزنند.

این فقط قسمتی از متن مقاله است . جهت دریافت کل متن مقاله ، لطفا آن را خریداری نمایید


دانلود با لینک مستقیم


دانلود تحقیق درمورد ارسطو و فن شعر